تبليغاتX

بانوی دیوانه
 
دیر وقت است، بروم بیدار شوم...
 
 

 

فقط ساده سلام مي كني!

همين!

اما كسي دارد

بي وقفه

در ضلع شمال غربي بدنم

تبلا مي نوازد!

. . .

فقط ساده سلام كرده بودي ها؟!

ولي

هم چنان تبلا . . . !

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 17:40  توسط سارا  | 
 

 

 

 

اینجا همه کوکی اند حتی تپش قلب ها ...

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 11:30  توسط سارا  | 
 

 

نگاه کن

 

 خرمن گل در زنبیل حصیری بازوانت

 چگونه عطر خویش را شامه نواز تو میسازد

 تا شوق عاشق شدن دوباره را در دلت جوانه زند

 

 و لحظه دیدار را صبورانه به انتظار نشیند.

 

 

در امتداد نگاهت ایستاده ام

 

تا در دیدگانت

 

پرتو شعله های قلبم را درخشان ببینی

 

 و فریاد عشق و دلدادگی را

 

به گوش جان بشنوی

 

 

 دوستت دارم

 

برای امروز

 

برای فردا

برای همیشه

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 13:4  توسط سارا  | 

 

 

 

 

سالها می گذرد از شب تلخ وداع

 


از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي

 


تو نميدانستي

 


تو نمي فهميدي

 


كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن

 


رفتي و از دل من روشنايي ها رفت

 


ليك بعد از آن شب


هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد

 


بر غمم مي افزود

 


جاي خالي تو را ميديدم

 


مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم

 


به وفاي دل تو

 


و به خوش باوري اين دل بيچاره خود

 


ناگهان ياد تو مي افتادم

 


باز مي لرزيدم

 


گريه سر مي دادم

 


خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي

 


تا سر انجام شبي سرد و بلند

 


اشك چشمان سياهم خشكيد

 


آتش عشق تو خا كستر شد

 


ياد تو در دل من پرپر شد

 


اندكي بعد گذشت

 


اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است

 


قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم

 


گر چه تنها هستم

 


نه به دنبال توام

 


نه تو را مي جويم

 


حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب

 


كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد

 


تو چه آسان گفتي دوستت دارم را

 


و چه آسان رفتي...

 


كاش مي فهميدي وسعت حرفت را

 

 


آه...افســــــوس چه ســود

 


قـصه اي بـــود و نبـــــــود

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 11:40  توسط سارا  | 
 

 

به پرنده اي مي مانم


كه بر بلند ترين دار دنيا آشيانه كرده است


 
و به اعدام پرواز خويش خو گرفته است


 

تمام زندگي ام

 


بر چوبه داري مي رقصد

 


كه گاه با وزش باد جلو مي رود و گاه به عقب باز مي گردد....

 

 

 

براي تمامي لحظه هاي بر باد رفته ام

 

 

آوازي دوباره ساز كرده ام

 

 

پاي چوبه داري خواهم رقصيد


 

كه شعله دردهاي من مي سوزاندش

 


.

 

.

 

.

 


 

  نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 12:20  توسط سارا  |